غلامحسين افضل الملك

مقدمه 17

افضل التواريخ ( فارسي )

همو در موقعى ديگر نيز گويد : « در تمجيد اين شاه من چه نويسم ، كه آيندگان بگويند : چون افضل الملك مورخ اين دوره بوده است ، محض تملق تمجيد نوشته است . به خداى احد و واحد قسم ، كه من تملق نمىنويسم و حقيقت‌نگارى مىكنم . اگر حقيقت نگارى نمىكردم ، از بعضى اجزاء اين شاهنشاه خيانت‌ها نمىنوشتم كه فردا ، بعد از چاپ شدن اين كتاب ، با من دشمن شده و سعايت كرده ، به اردبيل و كلاتم روانه دارند و محبوسم آرند . من مثل فلان مورخ نيستم كه محض خاطر ميرزا آقا خان صدراعظم نورى ، از ميرزا تقى خان اتابك اعظم ، كه بهترين وزراى اسلامى بوده است ، بد بنويسم . من در نوشتن اين تاريخ ، جناب مستطاب آقا ميرزا على اصغر خان صدراعظم صدارت داشته ، هيچ تملق از او نكرده‌ام . چون او معزول شده ، دوره‌ى صدارت جناب مستطاب آقا ميرزا على خان امين الدوله فراهم آمده ؛ در آن دوره ، از جناب آقا ميرزا على اصغر خان صدراعظم معزول و مخذول بد ننگاشته‌ام . باز امين الدوله معزول شده و جناب آقا ميرزا على اصغر خان امين - السلطان صدارت ايران يافته ، و جلد سيم اين تاريخ را به دقت خوانده و اين جلد را هم خواهند خواند ؛ با اين حالت ، از امين الدوله ، صدراعظم سابق ، هم بد ننوشتم . هرچه نگاشتم ، حقيقت‌نگارى كرده‌ام . » اما ، اين مدعا را در روزگارى بدان سان و در مقامى از آن دست از عهده آمدن ، نه فقط مشكل كه محال مىنمايد ؛ چنان كه ، افضل الملك را نيز اين مهم ميسور نيامده ، بسا باشد كه زبان به تملق گشايد . با اين وجود ، او را درين تملقات توجيهى است به كرات . ازجمله ، نويسد : « همه‌كس مىداند كه : من در ديوان ، مستمرى و وظيفه‌ى اهل علم را ندارم ؛ كه به اين جهت از وزارت و استيفاى مستمريات و وظايف تملق كنم . من هرچه دارم ، از مواجب ديوان است كه خار مىخورم و بار مىكشم . به طرز نوكرى خدمت مىكنم و نعمت مىبرم ؛ از روى تنبلى و مهملى مستمرى نخواسته‌ام و وظيفه نبرده‌ام . پس ، اينكه در اين تاريخ از اجزاء وزارت وظايف مختصرا شرحى مىنگارم ، محض اين است كه از عموم مردم درباره‌ى ايشان تمجيد شنيده‌ام . و خوانندگان اين تاريخ مىبينند كه : از بسى ادارات بزرگ تمجيدى ننگاشته‌ام . » القصه ، بهتر آنكه : مدعا را نهاده ، مثالى چند آوريم آن راست‌گفتارى و حق نگارى را . لواذع كلام افضل الملك در نقد نظام مظفرى ، نه تنها از سر ره يافتن در تاريخى سنتى در خور توجه‌اند ، كه مضمونشان نيز در ربط و به نسبت انگارگان رايج آن سنوات ، جالب است و جاذب نظر . آن انتقادات ، گاه به صراحت است و گه به كنايت ؛ كنايات اما ، طنز سرشته است و از سر رندى و هشيارى . آن‌گاه كه قصد بيان بىارادگى سلطان و ذينفوذى رجال در امور ملك و ملت دارد ، چنين رندانه اداى مطلب كرده ، زان جمله در باب حكيم الملك مىنويسد : « صحت و سقم مزاج مبارك شاهانه به دست حذاقت ايشان است ؛ جز مشاراليه ، هيچ‌يك از اطباء دولتى ، چه از فرنگى و چه از ايرانى ، در طبابت مزاج مبارك همايونى محل وثوق و اعتماد نيستند و نبض مبارك به دست ايشان است . . . مشاراليه از وزراى بزرگ دولت مىباشند ؛ بلكه ، صدراعظم تراش هستند . »